یک کتاب ۸۰۰ صفحه ای را جلوی چشمم گذاشتم و ورق می زنم ولی انگار صفحه ها را نمی بینم به جای آن، لوح الفبا را می بینم که معلم کلاس اول به دیوار زده و نمی دانم چرا در همه ی صفحه هایش یک گربه ، موش می دواند! و من که آرزو می کنم لوح ها تمام شود تا معلم کتاب را باز کند . آب و بابا و ... بادام که مثل خروس بی محل به جای کلمه ی همیشه مظلوم مادر، اول یاد گرفتم. درس غذای لذیذ را فقط نزدیک ظهر خوب فهمیدم و تا آمدم چشم به هم بذارم، آخر کتاب بود :خوشا به حالت ای روستائی! حالا می فهمم این اولین درسی بود که به ما یاد داد بین درس های کتاب و دنیای واقعیت تفاوت زیادی وجود دارد چون ما همیشه حسرت را در چشمان روستائی ها دیده بودیم.
روز اولی که به کلاس دوم رفتم، درس دوست تازه را خواندم و چقدر از پیدا کردنش خوشحال شدم. غافل از این که دوست های قدیمی بهترند و تازه نباید از پیدا کردن هر دوستی خوشحال بود، چون دوست فقط خوبش،خوب است (این تنها شباهت دوست و دشمن است!)
نمی دانم کبری سر تصمیمش ماند یا نه؟ ولی من زیاد تصمیم می گیرم (که بیشتر شبیه صغری است تا کبری). سلام کوکب خانم. یادم می آید پسرت عباس، آن موقع هم سن ما بود ولی تو بیشتر شبیه مادربزرگ های ما بودی تا مادرهایمان. مادرهای ما اگر چه نان تنوری و محلی را ترجیح می دهند ولی همیشه ی خدا نان فریزر کرده می خورند. ماست هم می بندند اما فقط برای خالی نبودن عریضه، نه برای آن که از همه ی مهمانان پذیرائی کنند.
کلاس سوم ولی خیلی جای سؤال داشت، همیشه دوست داشتم همتی به اندازه ی انگشت کوچک پترس داشته باشم. وقتی درس دهقان فداکار را خواندم فکر کردم یک قصه است، تا این که چند سال پیش ریزعلی خواجوی را در تلویزیون دیدم ولی خدائی کار حسین فهمیده، قصه که هیچ، شبیه افسانه بود شاید مثل افسانه ی آرش.
به کتاب بچه های حالا حسن امیدزاده هم اضافه شده که جان شاگردانش را نجات داد و قسمت های زیادی از بدنش سوخت.
بعد هم فهمیدم که هواپیما را برادران رایت اختراع کردند . مهم بود یا نه را نمی دانم ولی این را قبول دارم که اگر آن ها نمی کردند، واقعآ کس دیگری اختراع می کرد . چون ثابت شده که عوامل مادی و نیروهای نامرئی در برهه ای از زمان دست به دست هم می دهند تا چیزی اختراع یا شناخته شود، درست به همین دلیل است که چند نفر هم زمان یا به فاصله ی کوتاهی از هم چیزی را کشف می کنند یا می سازند بدون این که هیچ ارتباط یا حتی اطلاعی از وجود هم داشته باشند.
ولی در مورد شهید فهمیده یا ریزعلی خواجوی به یقین می شود گفت که شاید هر کسی به جای آن ها بود این کار را نمی کرد.
از کتاب چهارم و پنجم به جرأت چیز دیگری یادم نیست.چون حرفی یا درسی درگیرم نکرد.
بوی ماه مهر، ماه مدرسه
بوی مهر، برای بعضی ها همان بوی لباس ها و کفش های نو است و برای بعضی یاد بوی مستی آور برگ های نو کتاب. این تازگی انگار ضرورت آغاز تلاش است برای همین هم در جشن عاطفه ها خیلی ها به آن هائی که مثل ما یا گاهی خیلی بهتر از ما هستند به خیال خودشان لطف می کنند، چقدر خوب بود اگر روی هدیه ها چیزی نمی نوشتند تا بچه ها خیال کنند این حاصل تلاش پدرانشان است تا هم پدرها از بچه ها شرمنده نباشند و هم بچه ها سرخورده نشوند تا این ماه، حسابی مهر باشد.
"مهر به پایان می رسد اما مهربانی هرگز"






