تبليغاتX
رها
رؤیای همبستگی و آرامش

پيشتر پيش خبري از بررسي توقيف مثلث شيشه اي نوشتم. قرار هم شد كه منابع، رسانه هاي مورد قبول باشد. اما قرار نشد اين همه طول بكشد كه دو دليل طولش داد. يكي آمدن باراني ترين موجود زندگيم. هرچند باران معمولآ چيزي را تعطيل نمي كند؛ حتي اگر شديد باشد. سيلي كه در نبود من براي خوشامدگويي به باران ما به خانه مان آمد، نوشته هايم را تا حدودي از بين برد. باران رفت اما آنقدر دلم باراني شد كه رنگين كمان را نديدم و رفتنش مدتي قلمم را گرفت.
دليل ديگرم حسي بود كه بعد از شنيدن خبر توقيف مثلث پيدا كردم. عصبانيت و آشفتگي، توانايي تشخيص درست را از آدم مي گيرد.

 

مثلث شيشه اي بنا به گفته ي سازندگانش با ايده ي نمايش ظرفيت پايين نقدپذيري در جامعه و با هدف نهادينه كردن فرهنگ درست انتقاد ساخته شد و توقيفش به خوبي و زشتي تمام! درستي اين ايده را ثابت كرد و چه اشاره ي قشنگي بود شعر آخرش كه هر شب تكرار مي شد:
تمام مي شوم شبي     فقط به من اشاره كن

بـگو كه با مني هـنـوز     اشــاره اي دوبـاره كـن

تمام مي شوم شبي     از اين همه رها شدن

از اين سكوت تن شكن   اســيـر گريه ها شدن

....

بـغـض گــلـو بـريـده ام     مدام مي شوم شبي

فقط به من اشاره كـن     تمام مي شوم شبي

 

 

بزرگترها هميشه مي گويند: شكستني بايد بشكند! و مثلث شيشه اي انگار با شكستنش خودش را ثابت كرد.

مثلث، سومين شيشه اي و ادامه ي برنامه هاي عبور شيشه اي و شب شيشه اي كه مهمان محور و مجري محور بودند، با انگيزه ي به چالش كشيدن مهمان، رفتارها، فعاليت ها و حوزه ی کاریش به شيوه اي گفتگو محور متولد شد.

در 35 قسمت آرام و تند پيش رفت. با آهنگي موزون و به حق در مسيرش آنچنان منحرف نشد و در هر برنامه بحث به جايي قابل تأمل رسيد؛ جايي كه مهمان يا مخاطب را به فكر وامي داشت، فكر در مورد شبه بديهيات يا اصول مورد تأكيد خيلي ها. و بعد اعتراف يا دست كم بازبيني رفتار.

مجری مثلث شیشه ای می گفت: ما ایرانی ها از "خلیفة الله" بودن تنها "ستارالعيوب" بودنش را به ارث برده ايم و اكنون ما با شفافيت مي خواهيم عيب هاي همديگر را از بين ببريم.

 

اما حضور چند مهمان كه به طور اتفاقي! اكثرآ سياسي بودند فضا را تنگ كرد. حرف هاي داغ و پرتب و تاب آنها وقتي به ذهن جامد و سرد بعضي از ما رسيد ظرفيت كم انبساط فكر ما تحملش نكرد و شكست ...

 

- وقتي مجری برنامه نظر فيروز كريمي را در مورد علي آبادي پرسید و کریمی جواب داد: ایشان مدیری بسیار دانا، ‏توانا و هوشمند و موفق در شهرداری تهران بودند!

-  يا حجة الاسلام كروبي كه گفت: اگر کاندید شوم، دیگر شب شمارش آراي انتخابات نمی خوابم.

 - و ضربه ي سخت را انگار عبدالعلي زاده، وزير مسكن دولت قبلي زد، وقتي كه گفت: در اين دوران قيمت مسكن 5 برابر شده و مردمي كه جنايات شاه و صدام را فراموش نكردند اين ها را هم فراموش نمي كنند.

- ديگري، دعوت از دانش جعفري، وزير كنار گذاشته شده ي كابينه ي جديد بود.
درست كه او مطرود شده بود اما مرتد كه نبود. حق حرف زدن كه داشت.

 

چرا در سال نوآوري جواب انتقاد را با بستن دهان داديم؟ چرا برنامه اي كه تا چند روز پيش از توقيف به گفته ي مسئولان صدا و سيما قرار بود تا 90 قسمت پخش شود و حتي قول به ساخت برنامه هاي اين چنيني هم داده شد، در ميانه ي راه با اشاره اي متوقف شد؟ و خبرگزاري هاي رسمي ناشيانه علتش را جايگزيني برنامه اي جذاب دانستند. در حالي كه به گفته ي مسئولان صدا و سيما با آنكه تنها از شبكه ي استاني تهران پخش مي شد، هر شب به طور ميانگين 12 ميليون بيننده داشت!

 

خلاصه ي قصه اينكه: مهمان آمد، مجري با نهايت احترام به گونه اي كه به مهمان توهين نشود و نه آنگونه که كارهايش را توجيه کند در اوج شفافيت، نه با گستاخي كه با جسارت، مهمان را به فضاي جاري نقد جامعه هدايت كرد، مهمان حرف هايي را زد كه جايي گفته نشده بود، بی طرفی برنامه بارها اعلام شد و بارها و بارها از مخالفان دعوت شد براي دفاع، جواب يا رد گفته ها بيايند، هيچ كس نيامد، اما شعور مخاطب ناديده گرفته شد و برنامه تعطيل، حالا مهمان (همان كه به نظر بعضي، كفر خدا را گفته) راست راست راه مي رود، فقط فضا تنگ تر شده، آنقدر تنگ كه مدير مسئول نشريه ي رويش از ترس تعطيلي، رضا رشيدپور -مجري مثلث شيشه اي- را از سردبيري این نشريه كنار گذاشته است...!

 

يكي مي گفت: در رسانه تنها چيزي كه رمز ماندگاري نيست، موفقيت است...!  و حالا چيزهاي تازه مي شنويم. آنها كه جرأت پرت و پلا گفتن بيشتر داشته اند، وجود هرم و استفاده از رنگ هاي قرمز و زرد در دكور برنامه را نماد يك گروه شيطان پرست دانسته اند!!!...!!! بگذار سكوت كنم. اجازه ام بده بعد از 20 روز به اينجا كه مي رسم حرف نزنم. علامت تعجب هم كم آورده ام. تا كي شيطان درونمان را بپرستيم و همه را ...

 

كه بود كه مي گفت: شيشه احساس ندارد؟! كه بود كه حس مي كرد شفافيت و صداقت فقط يك ويژگي است؟ چه حسي بالاتر از شيشه اي بودن؟!

 

مجري برنامه در مورد توقف مثلث مي گويد: ناگهان چقدر زود دير مي شود. در زمان اوج مصرف برق، وظيفه ي همه ي ما صرفه جويي است و برنامه ي ما هم چون خيلي روشن بود برق زيادي مصرف مي كرد ...

 

تمام شد شبي            تمام حرف هاي ما

كه داد مي زديم:           براي ماندنت وطـن

 هوس هاي تازه را دار مي زنيم

تمام شد شبي            شبي كه شـيشــه اي نبود

تــــمــــام شـــد             به يك اشاره و به يك هوس!


+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 23:42  توسط حمیده   | 
 

شيشه اي شكست بي صدا. صداي شكستنش را سازندگانش شنيدند و ديدند و دم نزدند؛ چه راه حل بچه گانه اي است شكستن شيشه و فرار.

از گله گزاري بدم مي آيد. از اينكه همه چيز حتي اختلافات خانوادگي مان را زود به مسئولان نسبت دهيم. از اينكه از زمين و زمان شاكي باشيم و يادمان برود ما هم عضو جامعه ايم و شكايت از رفتاري، اول به خودمان بر مي گردد، خودمان كه ادعاي فهميدن مي كنيم.

 

اما اين بار ... "مثلث شيشه اي" ادامه ي برنامه هاي چالشي اين روزهاي تلويزيون، توقيف شد. درست كه تنها از شبكه تهران پخش مي شد اما اميد به ادامه ي چنين برنامه هايي در شبكه هاي سراسري، شهرستاني ها را هم درگير كرده بود.

مثل كارآگاهي شده ام كه به دنبال قاتل يكي از عزيزانش مي گردد و خوب مي داند در بهترين شرايط كه پيدا شدن مقصر و رسيدن به سزاي اعمالش است، هم چيزي به دست نمي آورد. اما من به دنبال مقصر نيستم. تنها به دنبال نشان دادن بي گناهي از دست رفته ام. شايد چون خوب مي دانم نه منِ كوچك كه هزاران بار بزرگتر از من هم نمي تواند به اين سوژه، عنوان متهم هم بگذارد. چه برسد به قصاص !

انتظار ندارم روزنامه ها و سايت ها تمام حقايق را نوشته باشند اما آرزو مي كنم تمام نوشته هايشان حقيقت داشته باشد.

 

ترس، بيماري بزرگي در عصر ماست. ترس از نشان دادن اشتباهاتمان و طنز و نقد، بي خريدارتر از همه و نه بيچاره ترين. در چنين شرايطي از همه بيچاره تر، جامعه است. مردمي كه مي فهمند و بايد ادعا كنند نمي بينند تا زنده بمانند. زندگي كه ديگر، پيشكش !

 

اگر توانايي ننوشتن داشتم و اگر حرف نزدن، خفه ام نمي كرد خدا مي داند اينجا را همين امروز تمامش مي كردم. اگر مني اجازه نوشتن دارم، يا حرف حق نمي زنم يا كسي نمي خواند يا ...

 

تا خودم را از اين درگيري نجات بدهم تا همه چيز را بفهمم، عزیزان دست اندرکار:

 

 آینه، گر نقش تو بنمود راست                     خودشکن، آیینه شکستن خطاست


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:16  توسط حمیده   | 
 

      

 روزها و شب ها و هم چون امشب هایی از وجود انسان ها مبارک می شوند. روزها مبارک نیستند.  بعضی ها با انسانیت خود آن را تبرک می کنند. اسم ماه رجب اول یاد رمضان را به خاطر می آورد ...
و فردا را اگر خورشیدی ببینیم روز قلم است ...

خالق قلم در نخستين تجربه ي روحاني پيامبر، خود را چنين معرفي مي كند: « الَّذی عَلَّمَ بالْقَلَمِ؛ آنکه با قلم آموخت »

و ابوريحان در آثار الباقيه مي نويسد: 14 تير در ايران باستان روز تير(عطارد) بوده است.  - عطارد، نويسنده ي ستارگان است. -

 آغاز حرفم از افتخار ايران، دكتر شريعتي است تا به قلمم حرمت بخشم اما سخنش را با آثار بر جا مانده از قلم من مقايسه نكنيد كه خود از خجالت كوچك شده است:

 

« هركس توتمي دارد و توتم هر کسی یادآور آن است که روزی او نیز آدمی بوده است و نشانه آن که می تواند بپرستد، می تواند خود برای دیگری باشد. می تواند عشق بورزد، از سود و صلاح و واقعیت فراتر رفته است و می تواند معنی ارزش، حقیقت و آرمان را فهم کند. حتی می تواند تا ایثار اوج گیرد.

 

قلم، توتم من است، او نمی گذارد که فراموش کنم، که فراموش شوم، که با شب خو کنم. که از آفتاب نگویم، که دیروزم را از یاد ببرم، که فردا را به یاد نیاورم، که تسلیم شوم، نومید شوم، به خوشبختی رو کنم، به تسلیم خو کنم، که ...

 

قلم، توتم من است، توتم ما است، به قلم سوگند، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند، قلم مقدسم را نمی فروشم، به دست زورش تسلیم نمی کنم، به کیسه زرش نمی بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم، دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم

 

قلم، امانت روح القدس من است، صلیب مقدس من است، در وفای او اسیر قیصر نمی شوم، زرخرید یهود نمی شوم، بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند، به چهار میخم کوبند تا او که استوانۀ حیاتم بوده است صلیب مرگم شود، شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد

 

تا خدا ببیند که به نام جویی بر قلمم بالا نرفتم، تا خلق بداند که به کام جویی بر سفرۀ گوشت حرام توتمم ننشسته ام، تا زور بداند، زر بداند و تزویر بداند که امانت خدا را فرعونيان نمي توانند از من گرفت ودیعۀ عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود.

 

  هركسي را، هر قبيله اي را توتمي است

  توتم من، توتم قبيله ي من قلم است

  قلم زبان خداست

  قلم امانت آدم است

  قلم وديعه ي عشق است ...

  هرکسی را توتمی ست و قلم، توتم ماست »

 

                                          ******************

 

روز قلم نوشتني ترين روز است انگار. حتي اگر اين روزها به جاي جان دادن به يك شي ء استوانه اي باريك، چند دكمه را فشار دهيم و اسمش را نوشتن بگذاريم. كه پاك كردنش آسان است و البته اشتباه نوشتنش هم.

 

شايد دليل نوشتن اجداد هزاران سال پيش ما اثبات بودنشان بوده و حالا هركدام از ما يك يا چند قلم داريم. قلم هاي ما محرم هاي بي بديل رازها و دردها و حرف هاي ماست. كه رازهايمان را تنها هر وقت بخواهيم براي ديگران افشا مي كند نه هر وقت خواست تلافي كند. هماني كه گفتيم، بدون آنكه تفسيرش كند هزار جور تغييرش دهد يا ...

 

اما نوشتن مدام يك جوري آدم را منزوي مي كند. به خصوص اگر هدفي هم داشته باشد. قلم، همراه خوبي است اما همراهيش ما را از داشتن دوست خوب بي نياز نمي كند. دوست خوب ياد مي دهد. اما قلم تكرار دانسته هاي ماست. قلم، همراه خوبي است براي او كه دوستش كتاب است.

 

قلم ها به نظرم دوست داشتني اند و به درد بخور. خيلي به درد بخور. شايد براي همين هفته اي چند دقيقه براي انتخاب قلم مي گذرانم و هيچ وقت، ندارم. حتي سر جلسه ي امتحان. طبيعي است خب. اطرافيانم مي دانند و به جاي رفتن به كتاب فروشي به كيف من مراجعه مي كنند. معمولآ هم راضي برمي گردند. زيبا، خوب و روان هم بنويسد. ديگر چه مي خواهند؟!

و عجيب اين است كه با اين همه باز هم مي گويند: قلم تو خوب است! (اينكه نظر لطفشان است و من از خدا مي خواهم كه راست گفته باشند، نه تعارف و ...)

 

من هم قلم خيلي ها را مي پسندم. و قلم بعضي ها را خيلي. با اينكه از قلمزني سر در نمي آورم! اما كار آنها كه در رسانه ها قلم مي زنند را خيلي دوست دارم. و به حال قلم هايي غبطه مي خورم كه خوب، حرف هاي خوب مي زنند. آنها كه اتفاقات روان زندگي را مي نويسند و به حال آنها كه هدفشان تنها اثر گذاشتن از خود نيست و بر روي انسانها و حتي قلم هاي ديگر اثر مي گذارند.

 

تأثير قلم ها هم متأثر از صاحبانشان گاهي زياد است و گاهي كم و نگاه ما هم مثل هميشه تعيين كننده ي اصلي. چه مدادهايي كه سفيد مي بينيم و بي اثر. اما در اين برهه كه سفيدي كمتر و كمتر مي شود. ارزش مداد سفيد زيادتر. اگر مداد سفيد نباشد كه ماه و مهتاب و ستاره را نمي شود كشيد. 

 

و به طبع، احساس بدي نسبت به قلم هايي كه حرف هاي خوبي نمي نويسند و تنفري شديد به آنها كه حرف هاي خوب قلم هاي ديگر را به اسم خود مي نويسند. (چرا چشم هاي بعضي از خواننده ها پر از ترس شد، نمي دانم!) كه بد نوشتن عيب نيست اما حرف هاي بد نوشتن و دزديدن حرف هاي خوب، گناهي نابخشيدني ست.

و قلم هايي كه فروخته و خريده مي شوند. بهاي قلم همين مشت هاي اسكناس نيست. بهاي قلم بهاي شرافت ماست. عقيده هايمان. قلم عشق است. احساس است. ابزاري براي ابراز عقيده. براي رها شدن از هرچه بندگي ست. و بنده شدن با ابزار رهايي از بندگي، ذلت است.

 

 

 قلم ها معمولآ نمايش ويژگي هاي آدم ها هستند و حتي روحياتشان. اما به تازگی، شاعر طنزي كه رفتارش خيلي جدي بود ذهنم را درگير كرده بود. كه دوستي با خواندن نوشته های من گفت: تو حرف جدي هم بلدي بزني؟! چرا نوشته هايت اين قدر خشك است؟ راست مي گفت. برای خودم هم عجیب است. اما من احساس وظيفه مي كنم از براي اين صفحه. اگر حرف از طنز باشد كه نمايش عيوب جامعه است، هستم. اما غير از آن، شايد به ارزش قلمم بربخورد. همان اشتباه بعضي از برنامه ها كه مسخره بازي را با طنز اشتباه مي گيرند.

« نون والقلم و مايسطرون » سوگند به قلم و آنچه نوشته مي شود. سوگند خدا به نوشته ها بي دليل نيست. چطور مي توان بي دليل نوشت ؟

 

   امیــد که صاحب نظران، اصحاب قلم را جدی بگیرند و انتقادهایشان را تهدید جدی نبینند

 

  و امروز تبریک به آنها كه بدون آنكه قلمشان را بفروشند از راه آن نان مي خورند.

 

 

حرف، زیاد بود. می دانم طولانی شد. اگر دوست دارید باقی حرف ها را اینجا بخوانید.

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:36  توسط حمیده   | 
   

      

          هر چه مي دانست آموخت مرا              غير يك نكته كه ناگفته نهاد

                  قــدر اسـتـــاد نكــــو دانـسـتـن              حيف! استاد به من ياد نداد

 

باور كن از همان روز اولي كه خوب بودنت را باور كردم تا امروز كه نمي خواهم رفتنت را باور كنم هر روز با ترس و دلهره منتظر رفتنت بودم. قبول كن كه ماندن آدم هاي به خوبي تو اينجا باوركردني نبود.

شايد هم ايراد از اينجا نباشد، زمان مهم تر است. يعني اگر دنبال مقصر باشيم بيشتر متهم است. حالا كه نبرد بدي هاي وجود آدم ها با نيكي هايشان شديد شده، متفاوت بودن يعني خوب بودن يا حتي خيلي خوب بودن.

براي ياد دادن به ما نيامده بودي انگار مي آمدي تا ما ياد بگيريم و وظيفه ات بعد از ياد گرفتن ما تمام مي شد. همان صحنه ي خنده دار و ترحم برانگيز با عصا آمدنت سر كلاس، كافي بود تا هيچ وقت فكر شك كردن به عشقت را به دلمان راه ندهيم. ما هم گوش نمي داديم دل مي داديم. به احساس مسئوليتت و  به اينكه بين آن فرمول هاي طولاني با جذرهاي بزرگ، زندگي را ساده مي كردي.

 

نمره آوردم و تو انداختي. اين به همراه حال نه چندان خوب من در اين ترم دليل هاي بچه گانه اي بود تا اين ترم از كلاست لذت نبرم. و بهانه اي براي رو شدن مشكل بچگي ام. اينكه گاهي طوري رفتار مي كنم كه انگار هميشه فرصت هست. اما نبود. روز آخر، چيزي را كه با ترس و وحشت منتظرش بودم گفتي: بورسيه بوده ام و مدت ماندنم تمام شده و ... ديگر نشنيدم. نخواستم بشنوم. مثل چند استاد ديگر. مثل معلم هاي بزرگ نه تنها در محدوده ي دانشگاه كه در زندگي سرشارمان كردند و زود تنهايمان گذاشتند.

 

نه اينكه بعد از رفتن يادم بيايد كه چقدر پاك و معصوم بودي! من فقط فرصت مي خواستم. مي ترسيدم. مي دانستم زود مي روي و براي اولين و آخرين بار به جاي استفاده از تمام فرصت ها طوری رفتار می کردم انگار همیشه هستی. فقط برای آنکه از ترسم کم کنم. خيال خام احمقانه اي بود. مثل گاهي وقت ها كه دوست داريم براي فراموش كرن كوتاهي دنيا و لذت بردن از زندگي بي خيال دنيا شويم و كمي لجبازي و ... اما فرصت نيست. چه نقشه هايي براي روش تحقيقم كشيده بودم. روش را نمي گيرم. يك ترم ديگر هم ...  بي تو نه مي شود خواند و نه مي شود نخواند.

درس هاي تو را حفظ كردم. آخرينش اين بود: انسان هاي خوب هم گاهي اوقات در حق ما بدي مي كنند. (شايد ناخواسته) و انسان هاي بزرگ هم گاهي اشتباه هاي بزرگ مي كنند.

 

به هم ريخته ام و خوشحال كه آن درس را به هر دليلي پاس نكردم. كه از تو بيشتر ياد گرفتم. يادم مي آيد كه هميشه فكر مي كردم مغروري. من انسان بزرگي نيستم اما اشتباه بزرگي كردم. غرور تو از جنس اعتماد به نفس آدم هاي خوب بود. نه خودخواهي. مي دانم از من ناراضي نيستي همين عذابم مي دهد. ناراضي نيستي. نه براي آنكه مي داني عاشق ياد گرفتن بودم براي آنكه خيلي خوب تر از آني كه حتي از كسي كه فكر مي كني از كلاست و درس هايت بدش مي آيد ناراحت باشي. باور كردم، انسان هاي بزرگ هم اشتباه هاي بزرگ مي كنند ...!

 

راستي خوب ها خيلي زود مي روند و ما خيلي دير آنها را مي فهميم.

 

برای خواندن قصه ی معلم بزرگ دیگری که می رود اینجا را بخوان.


+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:2  توسط حمیده   | 
                              

 بن بست. اشتباه اومدم يا راه رو تازه بستند؟ اشتباه ياد گرفتم يا بايد به آموخته هاي كودكي شك كرد؟

 بايد به كودكي سري زد. چرا اين همه حيوون احمق نه كدو قلقل زن رو خورد نه پيرزن؟ چرا حبه ي انگور فقط جون خودش رو نجات داد؟ مگه شنگول و منگول، آدم – يعني برادراش – نبودند؟! در حالي كه هيچ جايي از كتاب بز زنگوله پا حرفي از تبعيض بين بچه ها نبود.

 

چرا همش قصه ي خوردن بود؟ چرا همه گرگ بودند؟ حتي اون كه خودشو به مهربوني مي زد. چرا همه يا سفيد بودند يا سياه؟ غير از گرگ ها همه خوب بودند و گرگ هم كم بود. قصه ها واقعي بود يا نه؟

من خيلي از گرگ ها مي ترسم اما نه تنها از گرگ ها. از هر كه بي دليل دستش حنايي باشه. از هر كه لباس مادربزرگ به تنش نياد. اگه بترسم ... و اگه نترسم ...

 

ما ياد گرفتيم كه ممكنه گرگ، شنگول و منگول يا شنل قرمزي رو بخوره ولي اونها سالم بيرون ميان! چون بي گناهند. و ما به خودمون ياد داديم كه گرگ، نه تنها نماينده ي آدم هاي بد كه نماد واقعيات تلخ زندگيه و آخر قصه ها همه ي بدها نابود يا پشيمون مي شن. ما واقع بين بزرگ نشديم.

 

ما قصه ي واقعي مي خوايم. تا وقتي چشم باز كرديم و ديديم بزرگ شديم با تلخي ها نميريم.

شايد هم براي همين گاهي منتظر گرگ ها مي مونيم تا خورده بشيم و بعد يه ناجي حقمون رو بگيره تا پيروز بشيم. تا بعد از پيروزي لحظه اي گرگ ها آروم بشيم. بعد اونقدر از زمين خوردن گرگ ها خوشحال مي شيم كه يادمون مي ره براي پيروزيمون شادي كنيم.

 

زندگي يعني همين كه اگه داري يا نداري               حقتو بگيري اما حقو زير پا نذاري

 

« كودك درونم را خواهم يافت و قصه اي برايش خواهم گفت تا بخوابد! كودكم! زندگي هر چه باشد بچه بازي نيست . . . »


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:36  توسط حمیده   | 

  

                                             

 

ماها هنوز کوچیک بودیم که اغلب مغازه ها اين نوشته رو داشتند: «حساب دفتري نداريم» اما آخر شب به جاي پر شدن كشوي مغازه، دفتر اسم آشناها با طلب هاشون پر شده بود. نوشته ي رو ديوار مغازه ها بزرگتر شد. لحنش تندتر شد. فروشنده ها بداخلاق تر شدند. اما فرقي نكرد كه نكرد. متن نوشته ها عوض شد: «نسيه ممنوع ! حتي به شما» اما اگه نصف روز هم توي مغازه مي موندي و نگاه مي كردي يه نفر بعد از خرید دست توی جیبش نمی کرد. نه كه پولاش تو مشتش باشه، نه. اصلاً چيزي با اين عنوان با خودش نيورده بود. هيچ چاره اي نبود. همه يا آشنا بودند يا آشنا مي شدند.

قرن ها نگذشت ولي خيلي چيزها عوض شد. وضع فروشنده خيلي فرق كرده، لَنگ همين پوله. اونقدر بداخلاق شده كه كسي جرأت نمي كنه اسم « ن س ي ه » رو بياره.

اما هميشه يه راه وجود داره. وام! گرفتن برای خرید نقد مایحتاج روزانه از مغازه ای که دیگه تابلوی «نسيه ممنوع» هم نداره .

 

بازم صد رحمت به نسيه كه تكليفش معلومه و علناً ممنوعه. نقد كه بيچاره تره و اسمش اينه كه همه آماده ي پذيرشش هستند و در واقع هيچ كي تحملش رو نداره. كاش يكي جرأت مي كرد و مي گفت: «نقد ممنوع. حتي براي شما»  اون وقت همه حساب كار خودشون رو مي كردند.

 

* نكته: براي نقد و هم نسيه بايد خيلي شهامت داشت. بعد از نقد، سر آدم به باد مي ره و بعد از نسيه، اعتبارش.

(با اشاره ای کوتاه به انتقاد کریمی از فدراسیون فوتبال و تصمیم ناشیانه برای تنبیه و سپس بخشیدنش) یادمون که نرفته مثل او نداریم. یادمون نره هر نقدی هم به ضرر ما نیست، همین طور که هر نسیه ای به نفعمون نیست ! ...

 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط حمیده   | 

                                        

چند روزی دور از این دیارم. دور از رایانه ای که تازگی ها زیاد به من وابسته شده! ، دوستانی که نرفته دلم برایشان تنگ شده و کتاب هایی که چشم به راه پایان امتحانات منند تا آتش عطشم را خاموش کنند.
با همراهی این حس تکراری که با هر بار، بستن بار سفر به سراغم می آید. چه چیزهایی برنداشته ام؟ چه چیزهایی گذاشته ام و چه برداشته ام ؟ و به یاد سفری بی پایان که هر چه برداشته باشیم و هر چه گذاشته باشیم، کم است.

من برخلاف اکثر آدم ها مخالف «از دل برود، هر آنكه از ديده برفت» هستم و مخالف «دوري و دوستي» هم. به نظرم فاصله، تأثيري در دوست داشتن هاي راست راستي ندارد. خيلي چيزهاي مهم تر از فاصله بر دلتنگي ها اثر مي گذارد.

با اینکه این بار زیاد هم حسش نیست اما به پایانش خوش بینم.

این هم آخرین شعرم، که شبیه حس مسافر شد:

یک روز در «آمد» یم و یک روز در «رفت»                    باقی، همه عمر در «آمد» و «رفت»  

امروز که «آمدیم» ، دیدیم ای وای !                        بیچاره شاعران، که شاعر شدیم، رفت!

 

* منظور از آمد و رفت مصرع اول، تولد و مرگ
و منظور از آمد و رفت مصرع دوم و سوم بیداری و خواب بود.
 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط حمیده   |